فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

603

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

كريم و خوش اخلاق . العَدُوّ - ج أَعْدَاء و جج أَعادٍ [ عدو ] : دشمن ، اين كلمه ضد ( الصّديق و الوليّ ) است . العَدْوَى - [ عدو ] : فَساد ، واگيرى بيمارى از شخص بيمار به سالم ، - ( طب ) : واگيرى و مُسرى بودن بيمارى از قبيل پيسى و مانند آن . العُدْوَان - [ عدو ] : ستم آشكار . العُدْوَة - ج عِدَاء و عَدَوَات [ عدو ] : جايگاه بلند ، كنار دره و رودخانهء آن ، جاى دور . العَدْوَة - [ عدو ] : اسم مَره از ( عَدَا ) است ، - ج عِدَاء و عَدَوات : مكان بلند ، لب دره و كنارهء آن . العِدْوَة - ج عِدَاء و عَدَوَات [ عدو ] جاى بلند ، كناره ى دره و اطراف آن . عَدِيَ - - عَداً [ عدو ] لفلانٍ : كينهء او را به دل گرفت ، با او دشمنى كرد . عُدِيَ - [ عدو ] على فلانٍ : به او ستم شد و دارائى او دزديده شد . العَدِيد - ج عَدَائِد [ عدّ ] : عدد ، معدود ، سهم ، بسيار ، همسان و مانند ، - مِنَ القَوْم : آنكه از قومى به شمار آيد . العَدِيدَة - ج عَدَائِد [ عدّ ] : مؤنث ( الْعَديد ) است ، سهم و قسمت ؛ « ايّامٌ عَدِيدَة » : روزهاى بسيار . العَدِيل - ج عُدَلَاء : همسان و همتا ؛ « العَدِيلانِ » : دو مرد كه با دو خواهر ازدواج كرده باشند ، باجناق . العَدِيم - ج عُدَمَاء : مستمند ، معدوم ، احمق ، مجنون ؛ « هو عَدِيمُ النَّظير » : او بىمانند است . عَذَا - - عَذْواً [ عذو ] المكانُ : آن جاى خوب شد ، آن مكان دور از آب و هواى آلوده بود . العَذَاب - ج أَعْذِبَة : رنج و آزار و درد ، آنچه كه انسان را از خواسته اش باز دارد . العَذَاة - [ عذو ] ؛ « ارضٌ عَذَاةٌ » : زمين خوش آب و هوا . العِذَار - ج عُذُر : آن قسمت از لگام كه به صورت اسب كشيده شود ، آن قسمت از موى ريش كه سمت گوش باشد . رستنگاه موى ، چهره ، شرم و آزرم ؛ « خَلَعَ عِذارَه » : بىبند و بار شد ؛ « خَليعُ العِذَار » : بىبند و بار يعنى آنكه پيرو هوا و هوس باشد و هر كارى كه دلش بخواهد بكند . العَذَّال - آنكه بسيار سرزنش كند ، بسيار نكوهش كننده . العَذَّالة - مؤنّث ( العَذّال ) است ، بسيار سرزنش كننده ، نشيمنگاه و سُرين ، مقعد . عَذُبَ - - عُذُوبَةً الشرابُ : نوشابه گوارا شد . عَذَّبَ - - تَعْذِيباً [ عذب ] ه : او را آزار نمود ، - ه عَنِ الشَّيء : او را از آن چيز منع كرد . العَذْب - آنچه از نوشيدنى و يا خوراك كه گوارا باشد ؛ « عَذْبُ الْحَديث » : مرد شيرين سخن ؛ « ماءٌ عَذْبٌ » : آب گوارا . العَذَب - مص ، ريسمانى كه با آن ترازو را بالا بَرَند ، شاخه‌هاى درخت ، اطراف هر چيزى ، چركى و خاشاك . العَذَبَة - ج عَذَبات : واحد ( العَذَب ) است . عَذَرَ - - عُذْراً و عُذُراً و عُذْرَى و مَعْذُرَةً و مَعْذِرَةً ه على أو في ما صَنَعَ : عذر او را پذيرفت و يا گناه او را بخشيد ، - - عَذْراً و عُذْراً الفرسَ بِالعِذار : لگام بر صورت اسب بست . عَذَّرَ - تَعْذيراً [ عذر ] : عذر او ثابت نشد ، - ه : در معذرت خواهى مبالغه كرد ، - الغُلامُ : بر رُخسار جوان موى دميد ، - فِى الأَمْرِ : در آن كار پس از كوشش كوتاهى كرد . العُذْر - ج أَعْذار : پوزش خواستن ، چيرگى و پيروزى . العُذْرى - مرادف ( المَعْذرة ) است به معناى عذرخواهى . العَذْراء - ج العَذَارى و العَذَارِي و العَذْرَاوَات : دوشيزه ، لقبِ حضرت مريم . العُذْرَة - ج عُذَر : پيشانى ، علامت يا نشان كه بر پيشانى اسب نهند تا آن را چشم زخم نزنند ، موى دوش اسب ، كاكل يا گيسو ، دوشيزگى ، پوستهء سر آلت كودك كه آن را ببرند . ستاره اى كه هرگاه بر آيد هوا به سختى گرم شود . العِذْرَة - ج عِذَر : معذرت خواهى و پوزش ، مرادف ( المَعْذَرَة ) است . العُذْرِيّ - « الهوى العُذْرِيّ » : عشق و دوستى كه همراه با عفت و پاكدامنى باشد . عَذَقَ - عَذْقاً النخلةَ : شاخهء نخل خرما را بُريد . عَذَّقَ - تَعْذِيقاً [ عذق ] النخلةَ : به معناى ( عَذَقَ ) است . العِذْق - ج عُذُوق و أَعْذَاق : شكل زيبايى است از شكوفه‌هاى آويخته از درخت كه نوك آن شكوفه‌ها كوتاه و دُم آنها بلند و همه در يك مستوى قرار گرفته باشند مانند شكوفه‌هاى درخت گُلابى ، هر شاخه اى از درخت كه شاخه‌هاى كوچكتر داشته باشد ، عزّت و بزرگى ؛ « فى بني فُلانٍ عِذْقٌ كَهْلٌ » : در فلان خاندان عزت و بزرگى در عاليترين حدّ است . العَذِق - باهوش و زيرك ؛ « طِيبٌ عَذِقٌ » : عطرى خوشبوى . عَذَلَ - - عَذْلًا ه : او را نكوهش و سرزنش كرد . عَذَّلَ - تَعْذِيلًا [ عذل ] ه : به معناى ( عَذَلَ ) است . العَذْل - سرزنش . العَذَل - به معناى ( العَذْل ) است . العُذُل - « أَيَّامٌ عُذُلٌ » : روزهاى بسيار گرم . العُذَلَة - بسيار سرزنش كننده . عَذُوَ - - عَذَاوَةً [ عذو ] المكانُ : آن مكان خوش آب و هوا شد . العُذُوبَة - مص ، خوبى و گوارائى . العَذُول - مرادف ( العُذَلة ) است . عَذِيَ - - عَذًى [ عذو ] المكانُ : آن مكان خوش آب و هوا شد . العِذْي - ج أَعْذَاء : كشت ديم كه بوسيلهء باران آبيارى مىشود . العَذِيَة - [ عذو ] : « أَرضٌ عَذِيَةٌ » : سرزمين خوش آب و هوا . العَذِيَّة - [ عذو ] : « أَرضٌ عَذِيَّةٌ » : به معناى ( العَذِيَة ) است . العَذِير - ج عُذر : عُذر آورنده ، يارى كننده . العَذِيرَة - مؤنث ( العَذير ) است ، اثر زخم ،